باشگاه پرواز
به انتهای بودنم رسیده ام… اما … اشک نمی ریزم… پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…

داستان فوق العاده زیبای ابراز عشق
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط M:S

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می‌کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.



خوش بحالت غریبه …
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط M:S

خوش بحالت غریبه


خوش بحالت غریبه !!!


دنیای کسی هستی که دنیای من است


چنان در تو غرق شده که بخاطر تو مرا نادیده میگیرد


منو …


اشکامو …


دلتنگی هامو …


بغض هامو …


میبیند و چشم هایش را می بندد


فقط بخاطر تو …


من مغرور را به جایی رساندی که


همه وجودمو بغض فرا گرفته


بغض حسادت به تو …!


شب است


کلنجار میروم با خودم


با دلتنگی هایم


با قلب له شده ام


با غرور شکسته ام



تصــاویر متحــرک عــاشقـانه
ارسال در تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط M:S
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 توسط M:S

بالاخره بعد از حدود یک هفته انتظار، اولین عکس های مراسم خصوصی ازدواج آنجلینا جولی و براد پیت منتشر شد. این دو هنرپیشه مطرح امریکایی، هفته پیش در ملک شخصیشان در فرانسه به طور رسمی با هم ازدواج کردند.



ادامه مطلب...
حسادت عاشقانه دقیقا چیست؟
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 توسط M:S

مجله موفقیت: حسادت های عاشقانه مشکلی رایج میان زوج های امروزی است و رتبه دوم را در میان مشکلات زناشویی دارد.وقتی صحبت از حسادت به میان می آید، اغلب آن را احساسی منفی می پندارند؛ در صورتی که این حس جزو آن دسته از احساساتی است که نه مطلقا مثبت و نه کاملا منفی است.



ادامه مطلب...
قرار نبوده
ارسال در تاريخ جمعه هفتم شهریور 1393 توسط M:S

قرار نبوده – متن بسیار زیبا و خواندنی

در مورد این مطلب فقط میتونم بگــم : “حتما بخونیدش” :idea:



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 توسط M:S

سایت کوچولو -  kocholo.org

 عکس هایی بسیار زیبا و جالب

   مجموعه عکس هایی خاص و دیدنی



ادامه مطلب...
مرگ زوج عاشق به فاصله ۴ساعت
ارسال در تاريخ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 توسط M:S
حتی مرگ هم نتوانست «دان» و «ماکسین سیمپسون» را پس از ۶۲ سال زندگی مشترک از هم جدا کند.
«دان»، ۹۰ ساله و همسرش «ماکسین»، ۸۷ ساله در آخرین لحظات زندگی نیز طاقت دوری یکدیگر را نداشنتد چرا که جدایی آنها از هم تنها چهار ساعت دوام آورد و این زوج اهل ایالت کالیفرنیا به فاصله چهار ساعت از یکدیگر این دنیا را ترک کردند.
«ملیسا اسلوان»، نوه این زوج گفت: اول مادربزرگم از دنیا رفت و در حالی که در حال انتقال جسدش بودیم پدربزرگم نیز چشم از جهان فروبست.
این زوج که در یک باشگاه بولینگ با هم آشنا شده بودند در سال ۱۹۵۲ میلادی ازدواج کردند و سپس از یک یتیم‌خانه در آلمان دو کودک دوقلو را به سرپرستی قبول کرده و به موطن خود در «بیکرزفیلدِ» ایالت کالیفرنیا بازگشتند. از آنها اکنون یک پسر و پنج نوه به جا مانده است.



داستان فوق العاده زیبای صدای دلنشین مادر
ارسال در تاريخ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 توسط M:S
سخنان بزرگان درباره کوروش
ارسال در تاريخ شنبه هجدهم مرداد 1393 توسط M:S

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

  سخنان زیبای بزرگان درباره کوروش بزرگ

 سخنان معروف بزرگانی همچون افلاطون ، دکتر هانری و دیگر تاریخدانان درباره کوروش بزرگ



ادامه مطلب...
نقاشی با دیسک
ارسال در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 توسط M:S

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

نقاشی‌های جالب با فلاپی ، دیسک و کاست 

با استفاده از دیسک و فلاپی و کاست طراحی کرده Nick Gentry مجموعه نقاشی های زیبا و جالب که



ادامه مطلب...
ازدواج و ۸ باور خطرناک و غلط
ارسال در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 توسط M:S
مجله سپیده دانایی: ازدواج برای بزرگسالان است؛ بزرگسالانی که آماده چالش هایش هستند؛

زیرا ارتباط همکارانه سطح بالا و مهارت های تصمیم سازی مشترک دارند. به این خاطر که شراکت عاشقانه دو نفر، بیشتر مناسب کلماتی هستند که چارلز دیکنز در کتابش «داستان دو شهر» قلم زد:

ازدواج: 8 باور متعارف خطرناک و نادرست



ادامه مطلب...
متقلب ترین فرد کنکور دستگیر شد
ارسال در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 توسط M:S
دانش ​آموزی که به شکل بسیار پیشرفته قصد تقلب در امتحان کنکور را داشت، از سوی پلیس چین دستگیر شد.
به گزارش سرویس وبگردی آفتاب کنگاور ؛ این دانش آموز عینکی داشت که جلوی آن یک دوربین وصل شده بود و با نگاه کردن به سوالات تصویر را به بیرون ارسال می​کرد. پس از آن، شخصی بیرون از محل برگزاری امتحان، تصویر سوال را می​دید و جواب آن را با گوشی کوچکی که در قسمت دسته عینک تعبیه شده بود، برای دانش آموز می​خواند.
گیرنده این فرستنده در یک سکه تعبیه شده بود و دانش آموز این سکه را در جیبش گذاشته بود.
ماموران پلیس چین اعلام کرده اند که این یکی از پیشرفت ترین سبک های تقلبی است که تاکنون با آن برخورد کرده اند.

 

 



ستارگان هالیوودی که شبیه به هم هستند!+تصاویر
ارسال در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 توسط M:S

ستارگان هالیوودی سرشناس که خیلی شبیه هم هستند ، شاید تا به حال برایتان پیش آمده باشد که هنرپیشه های سینما و تلویزیون را با هم دیگر اشتباه بگیرید. برخی از این ستارگان با وجود تفاوت های ظریفی، شباهت زیادی به یکدیگر دارند.

در ادامه این پست، تعدادی از این شباهت ها را ببینید. شما چه فکر می کنید؟ می توانید در بخش کامنت ها، نظرات خودتان را بنویسید.



ادامه مطلب...
عشق حقیقی چه خصوصیاتی دارد؟
ارسال در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 توسط M:S
احتمالا شما در رابطه یا رابطه هایتان بارها از خود سوال کرده اید که چطور متوجه شویم که عشق در این رابطه حقیقی است؟یا این مساله ذهنتان را مشغول کرده است که شاید این احساس یک احساس شوق زودگذر است.

حال با ماهمراه شوید تا با خصوصیات عشق حقیقی و رابطه عاشقانه واقعی آشنا شوید:

۱_ در یک رابطه سالم، هنگام نیاز طرفین به سرعت به یکدیگر کمک می کنند، بدون اینکه توقع جبران داشته باشند. آن‌ها می توانند به راحتی به یکدیگر تکیه کرده و مطمئن باشند که در مواقع لزوم از حمایت هم‌دیگر برخوردارند.

۲_ کسانی که به یکدیگر ابراز علاقه می کنند و احساسشان واقعی است، سعی می‌کنند یکدیگر را به خوبی شناخته و زندگی خود را با هم تطبیق دهند. آن‌ها هرگز قصد تغییر دادن طرف مقابل را ندارند. عشق واقعی یعنی اینکه فرد مورد علاقه را هرجور که هست قبول داشته باشید.

۳_ دو نفر که عاشق یکدیگرند، موارد خصوصی شان را پیش این و آن جار نمی زنند و برای هم ارزش قائل هستند. اگریک طرف نقاط ضعف طرف دیگر را دستمایه خندیدن و جوک کرد، باید گفت او اصلا عاشق نیست و رابطه ای ناسالم در پیش گرفته است.

 

 ۴_ گاهی اوقات دونفر هنگام دعوا یکدیگر را بهتر می شناسند، اگر فردی مدعی است عاشق است هنگام دعوا ومشاجره سعی می کند با گوش کردن احساسات طرف مقابل خود، مشکل واقعی را پیدا و برطرف کند و به این ترتیب او را هم بهتر از گذشته بشناسد، اما اگر به جای چنین رفتاری، انتقام بگیرد، دیگرنمی توان به او اعتماد کرد و بهتر است هر چه سریعتر به این رابطه پایان داده شود.

 ۵دو نفری که مدعی اند یکدیگر را دوست دارند، معمولا در برنامه‌ریزی‌هایشان یکدیگر را درنظر می‌گیرند.آن ها هرگز تک روی نکرده و به جای پیروی از خود خواهی‌هایشان‌، اهداف مشترکی را انتخاب می کنند . آن ها هر کاری انجام می دهند تا در نهایت با شادمانی کنار یکدیگر زندگی کنند. اما عاشق متقلب فقط به خودش می‌اندیشد.

 
۶درعشق واقعی دو نفر به خواسته‌ها و ارزش‌های یکدیگر اهمیت می‌دهند و بسیار مراقب یکدیگرند . آن ها هرگز برای رسیدن به مقاصد خود‌، همدیگر را به خطاکاری متهم نمی‌کنند . برخی افراد با قرار دادن طرف مقابل خود در وضع گناهکار بودن ، سعی دارند به مقاصد خود برسند. یک عاشق واقعی هرگز چنین کاری نمی‌کند .



ارسال در تاريخ شنبه چهارم مرداد 1393 توسط M:S

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود
صد حیف ازین بساط که برچیده می شود
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آنکسی ست که بخشیده می شود
عید شما مبارک



ادامه مطلب...
شنال جئوگرافیک ۲۰۱۳
ارسال در تاريخ شنبه چهارم مرداد 1393 توسط M:S

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

عکس های هنری و زیبا و برگزیده نشنال جئوگرافیک ۲۰۱۳

عکس های خارق العاده از کره خاکی در مسابقه ۲۰۱۳ Traveler Photo Contest را بینید



ادامه مطلب...
مزیت مرد بودن
ارسال در تاريخ شنبه چهارم مرداد 1393 توسط M:S

۵۰ مزیت استثنایی و ویژه برای مرد بودن … (بسیار جالب و خواندنی)

 سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا…



ادامه مطلب...
ازدواج(طنز)
ارسال در تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393 توسط M:S

در راستای اینکه ازدواج یکی از مواردی است که امروزه خواب و خیال جوانان پاک و متین شده است، موارد زیر جهت

اولین گام برای ازدواج توصیه می شود



ادامه مطلب...
امان از دست خانمها(طنز)
ارسال در تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393 توسط M:S

امان از دست این خانم ها!؟..

 

مطلبی طنز و جالب در مورد خانمها ((خدا رحم کنه!)…

 

خانم ها مثل رادیو هستند. هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگو یی نمی شنوند…

 



ادامه مطلب...
تقسیم بندی مرد ها و زنها
ارسال در تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393 توسط M:S

تقسیم بندی مرد ها و زنها…(طنز و جالب)

 

“برای خواندن ادامه متن ، روی ادامه کلیک کنید” !!!



ادامه مطلب...
دانســـتنی هــای دونفـــره
ارسال در تاريخ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 توسط M:S

دانستنــی های دونفـــره به صورت عکس بسیار جالب

Photo: ‎این خیلی خوبه ^_^ <3‎



ادامه مطلب...
نوشته های عاشقانه به همراه تصاویر رمانتیک
ارسال در تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393 توسط M:S

جمله های فوق العاده زیبای عاشقانه به همراه تصاویر رمانتیک

 



بهترین اتفاق زندگی…
ارسال در تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393 توسط M:S

یک عکس یک دلنوشته

.

.

.

 

عاشقانه هایم تمامی ندارد . . .

وقتی تو بهترین اتفاق زندگی ام هستی !



دختر باس
ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 توسط M:S

 اینبار با سری جدید ” دختر باس “ در خدمتتون هستیم;)

دختر باس معدلش بالای ۱۹٫۵ باشه ! ینی اگه کمتر از این باشه باس گریه کنه :)



ادامه مطلب...
فرار از یکنواختی زندگی با این راه ها
ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 توسط M:S

مجله سپیده دانایی: بسیاری از افراد متأهل از یکنواختی زندگی زناشویی شکایت می کنند.

در ادامه مطلب...



ادامه مطلب...
خاطره ات به جای تو
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 توسط M:S

خاطره ات به جای تو

 

خسته‌تر از صدای من، گریه‌ی بی‌صدای تو
حیف که مانده پیش من، خاطره‌ات به جای تو

رفتی و آشنای تو، بی‌تو غریب ماند و بس
قلب شکسته‌اش ولی پاک و نجیب ماند و بس

طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن، دل به ستاره‌ها بزن

تکیه به شانه‌ام بده، دل به ترانه‌ام بده
راوی آوارگی‌ام، راه به خانه‌ام بده

یک‌سره فتح می‌شوم، با تو اگر خطر کنم
سایه‌ی عشق می‌شوم، با تو اگر سفر کنم

شب‌شکن صد آینه با شب من چه می‌کنی؟
این همه نور داری و صحبت سایه می‌کنی

وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع می‌کنم ولوله‌ای دوباره کن

با تو چه فرق می‌کند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم

دکتر افشین یداللهی



در رابطه‌مان چقدر نزدیک شویم؟
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 توسط M:S

سلامت: داستان مشترک بسیاری از رابطه‌های عاشقانه این است که فردی

را می‌بینیم که ظاهر و رفتارش به دلمان می‌نشیند و سپس احساس می‌کنیم

دوست داریم بار دیگر هم او را ببینیم…



ادامه مطلب...
داستان کوتاه
ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 توسط M:S

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه

یادم آید روز دیرین گردش یک روز شیرین…..

هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به کوچه باغهای کودکیش؛ کوچه های باریک و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها که هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند که دوران عوض شده بود و در گوشه و کنار کوچه ها آپارتمان های ۲ طبقه هم به ندرت خودنمائی می‌کردند…اما هنوز انگار همان بو ی خاک و کاهگلی که روی بعضی از دیوارباغها مانده بود به مشامش می‌رسید.

حتی چهره مادرانی که وقتی به دنبال دوستانش می‌رفت تا به مدرسه بروند در را با لبخندی درخشان به رویش باز میکردند با چادر نمازهای گلدار و دوست داشتنیشان؛ یعنی که مادرند؛و دوستانی که با یقه های سفید و گیسهایی سیاه با ربانهای پاپیون شده سفید با کیفهای دستی دوان دوان می آمدند؛ چهره بقال محل که هر روز با آفتابه جلوی در مغازه اش؛ همان در های چوبی سبز-آبی؛ لنگه به لنگه؛ آب میپاشید و جارو میزد؛؛؛؛ لبو فروش محل که روی گاری دستی اش لبوی داغ میگذاشت و با ملاقه روحی اشک چشم قرمز لبو را روی لبوی تکه تکه شده خریداران میریخت و هم میزد تا داغتر شوند؛ !چهره یکی یکی این افراد انگار به تازگی آنها را دیده باشد جلوی چشمانش رژه میرفت و همیشه لبخند زیبای مادر که در را به رویش می بست و با حمدو سوره ای او را روانه میکرد؛ هر چند که چند سالی در دوران دبستان با سر کشیدن چادر مشکیش و گرفتن دست او دست دردست به مدرسه میرفتند.

حتی در راه گهگاهی آرام آرام مادر شعرهای کتاب را که خودش نیز بلد بود با او زمزمه میکرد؛ و چقدر دلچسب که میدانستی مادران دیگر این کار را نمیکردند؛ و فقط مادر او بود: مادر او که در این خاطرات همیشه این شعرها را بلد بود؛ گویند مرا چوزاد مادر؛تک تک ساعت چه گوید هوشیار؛ و……

 

آنقدر غرق در این رنگ و بو و نور و صدا و چک چک باران کودکی میشد که تمامی مسیر را به ثانیه ای طی میکرد! اما همیشه در میانه این خاطرات تکه گمشده ای بود که باعث میشد قلبش به طپش بیافتد؛ و مانند دوران نوجوانی گونه هایش گل بیاندازند…. مثل همه خاطرات خوش دوران کودکی و نوجوانی؛ مثل همه رویاها؛ همیشه یک نفر هست که در خاطراتمان نیمه غبار آلود اما دلنشین و گرم در خاطرمان بماند…. همیشه یک نفر که دورادور دوستتان داشته یا دوستش داشته بودید.. حس غریبی از عشق کودکی و جوانی.

چشمانش را بست و باز کرد نفس عمیقی کشید پر از بوی نم باران؛ مرطوب و دلچسب؛ هوا هوای کودکی؛ احساس کرد موهایش دورش ریخته و در زیر باران میدود کاری که همیشه دوست می داشت ! با موهای باز و خیس توی حیاط دور حوض میدوید و توی چاله های کوچولوی آب چلپ چلپ میکرد ! اصلا خدایا چه ارتباطی بین این کودکی و باران و عشق هست که همیشه یک احساس گنگ در کنار باران ته دلت قیلی ویلی میرود….؟؟؟ از خودش سئوال میکرد…این کیه که همیشه وقتی یاد کودکیم می افتم یادم می آد و نمی آد…..؟؟؟؟ این سایه…؟

 

برای رد شدن از چهارراه نزدیک منزل کمی مکث کرد؛ خلوت بود به آرامی برروی خطهای سفید عابر پیاده که او را به یاد روبانهای روی موهای بافته کودکی اش می انداخت قدم گذاشت. نگاهی به دو طرف خیابان کرد؛ هیچکس نبود با شادی تمام شروع به لی لی بر روی خطهای سفید عابر پیاده کرد… به آخر خط رسید سینه به سینه عابری دیگر محکم برخورد کرد؛ آخ ببخشید متوجه نشدم متاسفم.! خواهش میکنم اما من متوجه شما شدم؛ اشکالی ندارد؛ بفرمائید. کمی به سمت راست؛ کمی به چپ؛ آقای روبروئی هم و هر دو لبخندی توام با خجالت. گذشتند یکی به شرق یکی به غرب….

شلپ شلپ؛ با تعجب برگشت مرد جوان روی خطوط سفید لی لی می‌کرد؛ به آخرین خط که رسید ایستاد و برگشت برایش دستی تکان داد به علامت خداحافظی یک آشنا. خنده اش گرفت و ناگهان خاطره ای به یادش آمد.در حیاط خانه دور حوض میدوید شلپ شلپ؛ شالاپ شولوپ؛ به آسمان نگاه می‌کرد که چشمش به پشت بام همسایه افتاد؛ اسبابکشی همسایه جدید را هفته ای پیش دیده بود و مادری جوان که دست پسرکی کمی بزرگتر از خودش را در دست داشت. مادر به رسم رسیدن به خیر با سینی چای و نقل کمی پس از اسبابکشی به منزل همسایه رفته بود و اورا همراه نبرده بود. زیاد دلش نسوخته بود همسایه که دختر نداشت؛ پسر بود و حتما شیطان.

 

چشمش که به پشت بام افتاد دانه باران در چشمش رفت؛ کمی پلک زد و دقیق شد اما همانطور لی لی میکردو شلپ شلپ. پسرک به لبه پشت بام تکیه داده بود و دستش زیر چانه اش بود یک کیسه پلاستیک روی سرش کشیده بود و یک سیم فلزی که یک رینگ گرد به آن آویزان بود را از پشت بام آویزان کرده بود پائین و تکان تکان میداد.

پسرک خواست تظاهر کند که او را نگاه نمیکند و بازی خودش را میکند. او هم به کار خودش مشغول شد شالاپ شولوپ…چاله های آب روی برگهای نارنجی و زردو قرمز……چیزی از پشت بام افتاد نگاه کرد رینگ پسرک بود افتاد درست توی حیاط وسط یک چاله کوچولوی آب…شالاپ.

به بالا نگاه کرد پسرک کمی ترسیده بودو ناگهان گفت؛ سلام.

نگاهی به او انداخت باز دانه ای باران به چشمش افتاد پلک زد و تورهای کلاه تابستانی که سرش گذاشته بود جلوتر کشید؛ گفت سلام! چرا انداختی؟؟

پسر گفت : نینداختم خودش افتاد میندازی بالا.

 

شانه ای بالا انداخت که یعنی مهم نیست باشه….رینگ را از وسط آب برداشت هنوز طرحی که رینگ گرد و نازک در چاله آب درست کرده بود دقیقا” به خاطرش بود؛ مثل یک بشقابی که وسطش سوراخ باشد آب داخلش جمع شده بود خود رینگ طوسی مشکی بود و معلوم بود استفاده شده بود

با اینکه دختر بود ولی همیشه دوست داشت خودش هم یکی از اینها داشته باشد و با یک تکه سیم که خمش کرده بودند؛ یک رینگ را مثل ماشین راه ببرد…. کمی به رینگ نگاه کرد.اوم مال خودش نبود باید پس می‌داد…برش داشت و بایک دست جلوی چشمانش را گرفت و بالا را نگاه کرد خواست مثلا حساب کند چقدر باید بالا بیاندازد. پسرک منتظر بود با دست اشاره کرد که بینداز : یعنی می‌گیرمش…

 

امتحان کرد؛ پرت کرد به سمت بالا؛ نه نرسید…..پسرک گفت : محکمتر؛ بالاتر؛…باز خم شد و رینگ را برداشت پرتاب کرد رینگ چرخی خورد و بالا رفت و باز به سمت پائین برگشت . باز برش داشت و پرتاب کرد و با هر بار پرتاب بیشتر لذت میبرد و پسرک بیشتر تشویقش میکرد که این خود تبدیل شده بود به بازی شاد و جذابی برای هر دو که صدای خنده هر دو را زیر باران ریز و پودری شادتر جلوه میداد.دوباره پرتاب کرد؛ باشدت و قوی – رینگ با شدت به طرف زمین برگشت ؛ خودش را کنار کشید که روی سرش نیافتد. رینگ به زمین افتاد و تکه ای از آن شکست…..

با ترس و ناراحتی به بالا نگاه کرد؟ پسرک گفت؛ چی شد. گفت : شکست……بغضش گرفت و بالا را نگاه کرد؛ وقتی دانه باران توی چشمش افتاد گریه اش گرفت. پسرک گفت : چه شد؟ راستی راستی شکست؟؟ و سئوالش بیشتر از واقعیت شکننده بودن رینگ شکننده بود..
یادش افتاد که با چه گریه و هق هقی به آشپزخانه گرم مادر پناه برد؛ بوی آش شله قلمکار همه جا را گرفته بود؛ مادر داشت نعنا داغ و پیاز داغ روی کاسه های آش را میریخت و حیران پرسید : چی شده مادر؟ پاهای مادر را بقل کرد و گفت : رینگ پسر همسایه افتاد پائین و شکست.

مادر بقلش کرده بود و بوسیده بودش: چقدر یخ کرده لپهات مادرم… بیا گشنته بیا یک کاسه آش بخور گرم بشی قربون آن اشکهای گرمت بره مادر..

آخه رینگش شکسته؛ توی پشت بومه…

: عیبی نداره مادر الان میخواستم براشون آش ببرم با هم میریم رینگشو هم میدیم اون هم آش میخوره دیگه غصه نمیخوره ؛ مگه باهاش دوست شدی؟؟

فکر کرد؟ چه چیزی در کودکی بود که بدون اینکه با کسی دوست باشیم میتوانستیم با او شاد باشیم و چه میشود که در بزرگسالی نمیتوانیم گاهی اوقات با کسانی که دوست هم هستیم شاد باشیم….. باز برگشت و از پشت سر به مردی که با شادی به او دست تکان داده بود نگاه کرد…..

صدای تقه در و بعد صدای زنگ در؛ مادر گفت: بارک الله دخترم برو ببین کیه؟ صورتت هم پاک کن قربون او لپهای قرمزت ! و باز زیر لب گفت: یخ کرده بچه ام زیر بارون….

 

کلاهش را برداشت و روی میزی که مادر کنار آشپزخانه گذاشته بود و رویش شیشه های آبغوره و آب نارنج و مرباها را با سلیقه چیده بود انداخت؛ از بس خیس بود شالاپ صدا کرد؛ به مادر نگاه کرد مادر خندیدو اشاره که برو در را باز کن..

دوید همانطور که صورتش را پاک می‌کرد؛ با کمی بغض و لبخندی که از صورت مادر عاریه گرفته بود به سمت در رفت و در چوبی زرد رنگ را باز کرد……..پسرک با یک رینگ سالم جلوی در بود خیس و خندان؛ کیسه روی سرش مانند ناودان از هر طرف آب می‌چکاند.

رینگ را به دستش داد و خندید؛ به سرعت دوید به سمت در خانه خودشان. برگشت نگاهی کرد ودر حالی که پشتش به او بود ازنیمرخ دستی تکان داد و باز خندید. داخل خانه رفت و در را بست.

رینگ در دست خوشحال و خندان بدون کلاه به حیاط دوید؛ سرش را بالا گرفت پسرک لبه پشت بام منتظر بود.

با شدت تمام رینگ را به سمت بالا پرتاب کرد و صدای خنده هر دو تمام حیاط و پشت بام و آسمان و باران را پر کرد.

 

متوجه شد چند دقیقه ایست وسط چاله کوچکی از آب ایستاده و به نوک کفشهایش زل زده……. پشت سرش خطهای سفید عابر پیاده شبیه روبانهای پاپیون شده به گیسهای کودکیش بود.!

بس گوارا بود باران.

به ! چه زیبا بود باران!

نویسنده: مینا یزدان پرست



قطعه انگلیسی
ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 توسط M:S

Without Love — days are

“Sadday,

moanday,

tearsday,

wasteday,

thirstday,

frightday,

shatterday

… so be in love everyday…

بدون عشق روزا اینجوری میشن :

روز غم

روز زاری

روز اشک

روز از دست رفتن

روز تشنگی

روز ترس

روز شکستن

پس سعی کن هر روز عاشق باشی..



اسلایدر

دانلود فیلم